۲۷ آبان ۱۳۹۴

ناقوس مرگ


صدای
ناقوسی دوباره
در
انزوای مرداب می آید
چشمانت انتظار کدام ساحل را می کشند
و ترا
جادو گر کدام چراغ ربوده است
که من
در قلبت مرده ام؟






۲۵ آبان ۱۳۹۴

خسته ام از این مجازی ها...


داستانِ من و تــو از آنــجـا شـــروع شـد
که پـشـت شـیشـه ی بیجانِ مـانیـتـور به هم جان دادیــم
با دکــمه های سـَـرد کـیـبورد
دســت هـای هــم را گـرفـتیـم و گــرمایـش را حـِـس کــردیـم
بـا صـورتکها، همـدیگـر را بـوسـیـدیـم و طعـم لــَب هایمان را چـشـیـدیم
آهـنـگی را هم زمان با هـم گـوش کــردیم و اشــک ریـخـتیـم و خندیدیم
پیکهای مشروبمان را از پشت مانیتور به هم زدیم
سکس هایمان را با کلمات بی جان، جان دادیم به جانِ هم
شـــب بــخـیرهایمان پشــت خـطـهـای مـوبایلـمان جـا نمی مـانـد
بیا
ایــن داســـتان را واقعی کن
خسته ام از این مجازی ها...






۲۴ آبان ۱۳۹۴

۱۹ آبان ۱۳۹۴

آغوشت را میخواهم


بی قرارم امشب...
دلم آغوشت را میخواهد،
تا در آن آرام و رام گوش کنم به صدای قلبت.
و زندگی کنم در هوای نفس هایت،
و عاشق تر شوم.
و نفس هایم به شماره بیفتند
و بیقرار تر شوم...
دلم میخواهد باز
تو باشی
و من
همین و بس...!




۱۸ آبان ۱۳۹۴

تمام هستی ات را دوست دارم


من این حال مستی را که از تو شَق شده، دوست دارم!
من این حال خرابی را که از تو به ویرانی کشیده شده دوست دارم!
من دوست دارم تمامت را ، همین بس نیست؟
از تمامت تا پنهانت را؟
حتی آنچه ندیدم را!
من از وجود تو سرمستم، اگرچه نیستی
اگــرچه بی جواب مانده پیامم
من تو را ،
وجودت را،
تمام هستی ات را دوست دارم،
بازم بــــــس نیست؟




۱۳ آبان ۱۳۹۴

تکلیف من...


بی انصافی توشه کیست؟!
تو ردپای مرا داری؛
تکلیف من چه خواهد بود...
که به دلم نخواهم رسید؟؟




۰۶ آبان ۱۳۹۴

کاش گناهی می کردم...


هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش زل بزن
تا عشقو تو چشاش ببینی...
اگه نگات کرد عاشقته...
اگه خجالت کشید برات میمیره...
اگه سرشو انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر 
بدون که بدون تو حتماً میمیره...
.
.
.
میدونم الآن رفتی تو فکر!!
زندگی اجبار است...
مرگ انتظار است...
عشق یک بار است...
فکر تو تکرار است...
جدائی دشوار است...

کاش گناهی میکردم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد.




۳۰ شهریور ۱۳۹۴

نگاه به تــو



نميدانم...

دل مـن نازک است يا چشمان تـو تــيز!

هر گاه نگاه به تــو می دوزم

بنـد دلـم پاره می شود...





۲۹ شهریور ۱۳۹۴

دلم لک زده ... می فهمی لعنتی؟!


داستان من و تو از آنجا شروع شد که:
پشت شیشه ی بی جان مانیتور به هم جان دادیم...!
با دکمه های سرد کیبورد، 
دست های هم را گرفتیم و گرمایش را حس کردیم...!
با صورتک ها، 
همدیگر را بوسیدیم و طمع لب هایمان را چشیدیم...!
آهنگی را هم زمان با هم گوش کردیم و اشک ریختیم...!
شب بخیر هایمان پشت خط های موبایلمان جا نمی ماند...!
امروز داستان برگشت...
آغوش هایمان واقعی،
بوسه هایمان حقیقی...
اما با این تفاوت که دیگر من و تو نبودیم،
هر کداممان یک " او" داشتیم...!
پشت شیشه ی سرد مانیتورم،
دلم لک زده برای یک صورتک بوسه...!
لک زده برای یک آهنگ همزمان...
لک زده برای یک شب بخیر...