۰۵ تیر ۱۳۹۴

بُتِ آتشین


در اشعارم زنانگیت را لمس میکنم

تو را به مردانه ترین آغوش می کشانم

آتش این شهوت چنان سوزان است که

سراپای واژه هایم خیس عرق میشوند

و من لابه لای این خیال،

سرگردان ، تو را می جویم؛

تویی که بُتِ آتشینِ این آمیزشی... 






۰۴ تیر ۱۳۹۴

کاش میدانستی بانـــو


کاش پیش از آنکه... 
شکستم میدادی و جشن میگرفتی
این را میدانستی که حرص من
برای بردن تو بود
نه خود بازی...



 


۰۳ تیر ۱۳۹۴

مـرا نـادیـده بـگـیـر


تـو مـرا نـادیـده بـگـیـر...
و مـن،
بـدنـم روز بـه روز کـبـود تـر مـی شـود...
از بـس
خـودم را مـی زنـم...
بـه نـفـهـمـی!






۳۱ خرداد ۱۳۹۴

من باشم و تو...


می خواهم شب باشد،
من باشم و
تو.
قسمت کنی تمامت را
با من، دیوانه شوم از این قسمت،
و تا صبح بیدار




 


۲۹ خرداد ۱۳۹۴

گاهی وقت‌ها


گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد با یکی مهربان باشی، 
دوستش بداری و برایش چای بریزی.
گاهی وقت‌ها، دلت می‌خواهد یکی را صدا کنی، بگویی سلام، 

می آیی قدم بزنیم؟!
گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد یکی را ببینی، شب بروی خانه بنشینی، 

فکر کنی و کمی برایش بنویسی.
گاهی وقت‌ها...

آدم چه چیزهایِ ساده‌ای را ندارد!





۲۳ دی ۱۳۹۳