۲۴ آذر ۱۳۹۷
آدم لال
گاهی لال میشود آدم!
حرف دارد...!
ولّی...
کلمه ندارد!!
۰۲ خرداد ۱۳۹۷
نبودن هایت...
نبودن هایت آنقدر زیاد شده اند
که هر رهگذری را شبیه تو می بینم!
نمی دانم غریبه ها تــــو شده اند؟!
یا تو غریبــــه...؟!
۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۷
دلم میخواست
از صورتت نقاشی كشیده ام
همانطور كه دلم می خواست باشی
حالا چشمهایت فقط مرا می بیند
و لبخند همیشگیت
لحظه های نبودنت را
می پوشاند.
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
در و تخته
جور می کند خدا
در و تخته را با هم
آن طور که تو و مرا...
تو...
خاطره ساز...
و من...
خاطره باز!
۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۷
تویی که... نیستی
حواســــم را
هرکـــجا که پــرت می کـــنم
باز...
کـــنار تـــو می افتد!
۲۳ فروردین ۱۳۹۷
ساده
حل شده ام، مثل یک معما...!
راست میگفتی...
خیلی ساده ام...!
۰۹ آذر ۱۳۹۶
نذر کردم
نذر کردم
سفره ای پهن کنم
از حرف های نگفته ی دلم!
اگر برگردی...
۰۵ آذر ۱۳۹۶
حسرت
حسرت...
یعنی خواستن تو
!
که داشتن نمی شود
هیچ وقت...
۰۵ آبان ۱۳۹۶
دست هایت...
دستی که
...
هوائی دستِ توست
دیگر به نوشتنِ هیچ شعری
حالش خوب نمی شود.
ناخوشی این دست،
درمانش...
دستِ توست.
۲۸ مهر ۱۳۹۶
با زبان خودم
گاهی...
برای با تو بودن واژهها محدودند!
شعر از وزن میافتد؛
ساز از کوک؛
من از فهم؛
لب از حرف؛
اینبار بگذار با زبان خودم با تو حرف بزنم!
بی واژه،
بی فکر،
بی ضرب،
بی وزن
فقط با زبان خودم...!
پستهای جدیدتر
پستهای قدیمیتر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
پستها (Atom)