۰۲ خرداد ۱۳۹۷

نبودن هایت...


نبودن هایت آنقدر زیاد شده اند
که هر رهگذری را شبیه تو می بینم!
نمی دانم غریبه ها  تــــو  شده اند؟!
یا تو غریبــــه...؟!


۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۷

دلم میخواست


از صورتت نقاشی كشیده ام
همانطور كه دلم می خواست باشی
حالا چشمهایت فقط مرا می بیند
و لبخند همیشگیت
لحظه های نبودنت را
می پوشاند.



۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

۰۵ آبان ۱۳۹۶

دست هایت...


دستی که...
هوائی دستِ توست
دیگر به نوشتنِ هیچ شعری 
حالش خوب نمی شود.
ناخوشی این دست،
درمانش...
دستِ توست.


۲۸ مهر ۱۳۹۶

با زبان خودم


گاهی...‌
برای با تو بودن واژه‌ها محدودند!
شعر از وزن می‌افتد؛
ساز از کوک؛
من از فهم؛
لب از حرف؛
اینبار بگذار با زبان خودم با تو حرف بزنم!
بی‌ واژه، 
بی‌ فکر، 
بی‌ ضرب، 
بی‌ وزن
فقط با زبان خودم...!