۱۸ آبان ۱۳۹۴

تمام هستی ات را دوست دارم


من این حال مستی را که از تو شَق شده، دوست دارم!
من این حال خرابی را که از تو به ویرانی کشیده شده دوست دارم!
من دوست دارم تمامت را ، همین بس نیست؟
از تمامت تا پنهانت را؟
حتی آنچه ندیدم را!
من از وجود تو سرمستم، اگرچه نیستی
اگــرچه بی جواب مانده پیامم
من تو را ،
وجودت را،
تمام هستی ات را دوست دارم،
بازم بــــــس نیست؟




۱۳ آبان ۱۳۹۴

تکلیف من...


بی انصافی توشه کیست؟!
تو ردپای مرا داری؛
تکلیف من چه خواهد بود...
که به دلم نخواهم رسید؟؟




۰۶ آبان ۱۳۹۴

کاش گناهی می کردم...


هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش زل بزن
تا عشقو تو چشاش ببینی...
اگه نگات کرد عاشقته...
اگه خجالت کشید برات میمیره...
اگه سرشو انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر 
بدون که بدون تو حتماً میمیره...
.
.
.
میدونم الآن رفتی تو فکر!!
زندگی اجبار است...
مرگ انتظار است...
عشق یک بار است...
فکر تو تکرار است...
جدائی دشوار است...

کاش گناهی میکردم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد.




۳۰ شهریور ۱۳۹۴

نگاه به تــو



نميدانم...

دل مـن نازک است يا چشمان تـو تــيز!

هر گاه نگاه به تــو می دوزم

بنـد دلـم پاره می شود...





۲۹ شهریور ۱۳۹۴

دلم لک زده ... می فهمی لعنتی؟!


داستان من و تو از آنجا شروع شد که:
پشت شیشه ی بی جان مانیتور به هم جان دادیم...!
با دکمه های سرد کیبورد، 
دست های هم را گرفتیم و گرمایش را حس کردیم...!
با صورتک ها، 
همدیگر را بوسیدیم و طمع لب هایمان را چشیدیم...!
آهنگی را هم زمان با هم گوش کردیم و اشک ریختیم...!
شب بخیر هایمان پشت خط های موبایلمان جا نمی ماند...!
امروز داستان برگشت...
آغوش هایمان واقعی،
بوسه هایمان حقیقی...
اما با این تفاوت که دیگر من و تو نبودیم،
هر کداممان یک " او" داشتیم...!
پشت شیشه ی سرد مانیتورم،
دلم لک زده برای یک صورتک بوسه...!
لک زده برای یک آهنگ همزمان...
لک زده برای یک شب بخیر...








۲۷ شهریور ۱۳۹۴

فقـــط گاهـی... یـــــــادت


هی لعنتی !
 
اون طوریم کـه تـــو فکر میکنی نیـست
 
شایـد عاشقــت بـودم روزی
 
ولـی ببین بـی تـــو هـم زنــده ام
 
و زنـــدگی میکنـــم ،
 
فقـــط گاهـی در ایـن میــــان
 
یـــــــادت ،
 
زهــر میکند به کامـم زندگــی را
 همیـــن ...



۱۸ شهریور ۱۳۹۴

صدای ناقوس



صدای

ناقوسی دوباره

در
 انزوای مرداب می آید

چشمانت انتظار کدام ساحل را می کشند

و ترا

جادو گر کدام چراغ ربوده است

که من

در قلبت مرده ام؟